جهان اسلام
امروز ، جهان اسلام ، بلکه سر تا سر جهان ، شاهد تحولات بزرگی است که خبر می دهد از تغییر معادلات جهانی
عملیات فتح المبین شروع شده بود و بچه ها هنوز از میادین مین مقابل باغ شماره هفت عبور نکرده بودند.
پشت سر نیروهای پیاده تانک های غنیمتی که در اختیار داشتیم حرکت می کردند.

قاعدتا باید عملیات در تاریکی شب و در سکوت انجام می شد ؛ اما در زمان شروع حمله ، حسین دستور داد تانک ها با چراغ روشن حرکت کنند و با استفاده از دوشکاهای خود آتش پر حجمی را به طرف عراقی ها نشانه روند ، به دنبال آن جیپ های 106 و بقیه ی خودروها هم چراغ های خود را روشن کردند.


یک ساعت بعد همه ی سنگر های دشمن سقوط کرد و ما فاتح منطقه عین خوش بودیم.




به یاد سلحشوران 8 سال دفاع مقدس به ویژه  شهید  حسین خرازی ، فرمانده لشکر 14 امام حسین علیه السلام .







بر گرفته از کتاب :  جز لبخند چیزی نگفت...  -  سید علی بنی لوحی


طبقه بندی: دفاع مقدس،  شهدا، 
برچسب ها: عملیات فتح المبین، لشکر 14 امام حسین، منطقه عین خوش، شهید حسین خرازی، یک ساعت بعد سنگرهای دشمن سقوط کرد، 8 سال دفاع مقدس،
ارسال توسط یک مهندس
بیسیم چی ، گوشی بیسیم را به دست حاج همت می دهد و می گوید : « با شما کار دارند »

حاج همت ، گوشی را می گیرد ، « همت...  بگوشم... »

در همان لحظه ، خمپاره ای زوزه کشان می آید. باز هم بیسیم چی می ترسد. صدای زوزه ی دلخراش خمپاره ، باز هم دل او را فرو ریخته.

خمپاره کمی دورتر منفجر می شود. صدای مهیب انفجار ، پرده های گوش بیسیم چی را می لرزاند و زمین از موج انفجار مثل گهواره می لرزد. غباری غلیظ همراه با ترکش های داغ به طرف آن دو پاشیده می شود.

همه ی اینها در یک چشم به هم زدن اتفاق می افتد.

حاج همت بدون اینکه از جایش تکان بخورد ، با لبخند به بیسیم چی نگاه می کند و به صحبت ادامه می دهد.

بیسیم چی خودش را سفت به زمین چسبانده و با دو دست گوشهایش را چسبیده است.وقتی گرد و غبار می خوابد ، به یاد حاج همت می افتد. از جا بر می خیزد. وقتی حاج همت چشم در چشم او می دوزد ، از خجالت سرش را پایین می اندازد و در فکر فرو می رود.

او به ترس و دلهره ی خودش فکر می کند و به شجاعت حاج همت.خیلی سعی کرده ترس را از خودش دور کند ، اما نتوانسته.

وقتی صدای سوت دلخراش خمپاره شنیده می شود ، انگار کنترل بدن او از دستش خارج می شود. زانو هایش خود به خود شل می شوند ، قلبش به تپش می افتد و بدنش نقش زمین می شود.

بیسیم چی خیلی با خود کلنجار رفته تا بر ترسش غلبه کند ، اما هیچ وقت موفق نشده. یک بار دل به تاریکی بیابان سپرد تا ترس را برای همیشه در خود سرکوب کند. در بیابان ، حاج همت را دید که در خلوت و تاریکی به نماز ایستاده. وحشت تنهایی ، وحشت کمی نبود. او از حاج همت گذشت و این وحشت و تنهایی را آنقدر تحمل کرد تا صبح شد ؛ اما باز هم ترسش نریخت.

سرانجام تصمیم گرفت موضوع را با حاج همت در میان بگذارد ، ولی هر بار که می خواست حرفی بزند ، شرم و خجالت مانع اینکار می شد.


دیگر از این وضع خسته شده بود. دل به دریا زده ، سئوالی را که می بایست مدتها پیش می پرسید ، حالا می پرسد : « من چرا می ترسم ؟  شما چرا نمی ترسی ؟  راستش خیلی تلاش می کنم که نترسم ، اما به خدا دست خودم نیست. مگر آدم می تواند جلوی قلبش را بگیرد و تند تند نزند ؟  مگر می تواند به رنگ صورتش بگوید زرد نشو ؟  اصلا من بی اختیار روی زمین دراز می کشم. کنترلم دست خودم نیست... »




ادامه را بخوانید...
طبقه بندی: دفاع مقدس،  شهدا، 
برچسب ها: دفاع مقدس، لشکر 27 محمد رسول الله، شجاعت، امام خمینی، جماران، اذان، نماز، ترس از خدا، شهید محمد ابراهیم همت، ترس از خدا یا غیر خدا، بیسیم چی، حاج همت، سوت خمپاره، صدای مهیب انفجار، خجالت، من چرا می ترسم، انقلاب، جنگ، وقت نماز، 8 سال دفاع مقدس،
ارسال توسط یک مهندس
« خدایا امشب بچه ها در حال دعا می گفتند كه ؛ آقا، مولا، سید و سرورمان آقا امام زمان در خواب یكی از بچه ها اومده ، در حالی كه چند پرونده را با تیر چسبانده بودند.
وقتی سوال میكنند آقا اینها چیه ، می فرمایند اینها پرونده های گناهان شماست.
خدایا، پروردگارا، خدایا آن گناهی كه باعث آزردگی خاطر آقا می شود، خدایا ، اگر از من صادر می شود یا از هر كدام از بچه ها ، خدایا ، تو را به عفوت ، تو را به عزتت، خدایا تو را به ذات اقدس حق ، سوگندت می دهم بر ما ببخش، خدایا عفومان كن، خدایا ... » (1)


نیایش یک بسیجی در دوران دفاع مقدس


8 سال دفاع مقدس مظهر ایستادگی ، مقاومت ، ایثار و از جان گذشتگی در راه آرمان های والا و پیروی از دستور ولی امر مسلمین بود.

اما آنچه که این مهم را پر رنگ تر و جاودانه می نماید ، ایمان و اخلاص شهدا و رزمندگان بوده است.

و این همان چیزی است که قدرت های استکباری و ظالمان در مقابل آن توانایی مقابله ندارند.

این را ، نوشتار های خالصانه ی این رزمنده به اثبات می رساند.

این نیایش ها انسان را دگرگون و متأثر می کند،

و چه زیبا گفت که شهدا رفتند ، ما بعد از شهدا چه کردیم.







1- برگی از دفترچه یك بسیجی در سال های دفاع مقدس.


طبقه بندی: انقلاب اسلامی،  دفاع مقدس،  روز نوشت،  شهدا،  فرهنگی، 
برچسب ها: امام زمان، عفو، دفاع مقدس، شهدا، رزمنده، ایمان، اخلاص، روایت نیایش یک بسیجی در دوران دفاع مقدس، پرونده گناهان، 8 سال دفاع مقدس، ایستادگی، مقاومت، ایثار، آرمان، پیروی از ولی امر مسلمین، ایمان و اخلاص شهدا، شهدا رفتند ما بعد از شهدا چه کردیم،
ارسال توسط یک مهندس
آرشیو مطالب
نظر سنجی
به نظر شما مهمترین موضوعی که امروزه باید به آن پرداخت چیست؟







صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

شارژ ایرانسل

دانلود

دانلود

قالب وبلاگ

اخبار سینما

خرید پستی

خرید اینترنتی

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic